سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آتشی که بر پا شد

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:44 عصر

خیلی وقت بود که روزنوشت ننوشته بودم،انگار روزنوشت خونم کم شده... چند روز پیش اتفاقاتی برام افتاد که باورش برای خودم هم سخته چه برسه به شما...اما چون نوشتن من همیشه بر اساس این بنا شده که نه دروغ بنویسم و نه دروغ رو اشاعه بدم،تصمیم گرفتم که اتفاقات اون روزم رو با تلخیص تمام بنویسم...

القصه...اون شب تا دیروقت بیدار بودم.داشتم زبان فنی میخوندم،آخرین امتحانمه. استادم،خانوم هاشمی به من گفته که اگه از20 کمتر بگیرم،بهم صفر میده.منم چون زبانم بدک نیست،داشتم تا دیروقت مروری میکردم که روز امتحان یه نمره 20 رو صاحاب بشم.پای کتاب و جزوه خوابم برد.ساعت 09:00 از خواب بیدار شدم.صورت رو نشسته،بساط رو آماده کردم و رفتم حموم.آخ چه حالی داد...جونم تازه شد.از حموم که دراومدم،گفتم یه صفایی به صورتم بدم.ژل صورت رو زدم،اما وسط کار پشیمون شدم و یه پروفسوری از وسط ته ریشم درآوردم،تا تنوعی بشه.یه کم درس خوندم،تا اینکه فاطمه زنگ زد.آهنگ صداش خیلی باحاله.صداش درست عین اون دختره توی فیلم«نفس عمیق»که اسمش آیدا بود،میمونه.به همون تندی صحبت میکنه،گاهی اوقات اونقدر از حرف زدنش عقب می افتم که احساس میکنم که هیچی از حرفاش نفهمیدم.ته لهجه گیلکی که داره،شیرین زبونترش کرده.دلش خیلی پر بود.دقیقا یک ساعت و هفده دقیقه حرف زد.من تقریبا فقط شنونده بودم.یه خواهر بی ریا و مهربونه. اگه به خوبیش ایمان نداشتم،با اینکه دنیای من و اون خیلی فرق داره،یه ساعت پای حرفاش نمینشستم.از تلفن که فارغ شدم،همخونه هام داشتن فیلم«saw1,2»رو میدیدن.منم چون از دیدن دل و روده و تکه تکه شدن آدمها حالم به هم میخوره،رفتم اتاق و روی تخت ولو شدم و یه کم SMSپرونی کردم.نمیدونم چرا بی حوصله بودم.با اینکه غذا درست کردن نوبت من نبود،اما کوکو درست کردم و ناهار نخورده از خونه زدم بیرون.

همینجوری قدم میزدم که به یه کافی نت برخوردم.اول سوما  و مسنجرم و بعد رفتم صفحه کلوبم رو چک کردم.در کمال تعجب دیدم که «بهرام عظیمی»،کارگردان انیمیشنهای طرح ترافیک(داداش سیا و اینا)،واسم پیغام گذاشته. بعد دوستم آبتین،بهم پی ام داد.اون توی رشت فیلمسازی میخونه و الان سه ساله که زرتشتی شده.گفتگوی بسیار شیرینی داشتیم.میگفت:«تو که اینقدر به فرهنگ ایرانی علاقه داری،چرا نوشته هاتو کاملا فارسی نمینویسی؟»گفتم:«نوشتار وبلاگ من برخلاف نوع تفکر منه،اما احساس میکنم باید یه حرفایی رو بزنم.حرفایی که یه عده بشنون.آدمها دوست دارن با زبون ساده باهاشون صحبت بشه و خیلی حاشیه رو دوست ندارن و خیلی هم دنبال مطلب نگردن...»حرفامو تایید میکنه و میگه:«من اگه دایره لغات تو رو داشتم،به هیچ وجه از واژه های بیگانه استفاده نمیکردم...هرکی نشناستت فکر میکنه که تو زرتشتی هستی...»میخندم و میگم:«من توی ارتباطم با انسانهایی که هضم این نوع میهن پرستی براشون سخته، نمیتونم به پارسی ناب صحبت کنم،چون ممکنه که همون یه ذره اعتقادی رو هم که دارن از دست بدن.وگرنه الان یه طرح بسیار جالب دارم که میخوام یه فرهنگ واژگان پارسی بنویسم که معنی کلمات بیگانه رو به پارسی اصیل رو دارا باشه،که البته کار راحتی نیست.درثانی،الان هم من فرق چندانی با یه زرتشتی ندارم.آیین نیاکانم افتخار منه.اوستا...تورات...انجیل...قرآن...همه از یه نفر سخن گفتن.پس لقمه رو دور دهنم نمیپیچونم...»و بعد همنوا با هم این شعر شاهنشاه توس رو میخونیم:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جایی رسیده است کار

که چرخ کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

کلی با هم حرف زدیم.از کافی نت که فارغ شدم دوستم جواد بهم زنگ زد. گفت که بیام دانشگاه.منم قدم زنان به دانشگاه رفتم.خیلی راه نبود.دم دمای ظهر،اراک خلوته. کوچه پس کوچه های فرعی که پرنده پر نمیزنه.داشتم توی کوچه خلوت،توی ذهنم یه شعر حافظ رو مرور میکردم:

بیا تا گل برافشانیم می در ساغر اندازیم

فلک را تا سقف بشکافیم طرحی نو دراندازیم...

که یهو دو تا غول بیابونی جلوی راهمو گرفتن.یکی از پشت دستامو گرفت و اون یکی چاقو رو گذاشت زیر گلوم و با لهجه غلیظ و خنده دار اراکی گفت:«هرچی پول داری بده...»اونقدر خر زور بودکه نتونستم هیچ تکونی بخورم.معتاد بودن،اما نه معتاد تریاک. فکر میکنم کرک میکشیدن.بدجوری مخشون  چت بود.توی جیبم 8-9 هزار تومن بیشتر نبود.دست کرد توی جیب راستم و هر چی اسکناس توش بود برداشت.اولش خیلی مقاومت کردم،اما راه به جایی نبردم،احساس میکردم اگه یه کم دیگه پافشاری کنم،دیگه سومایی نیست که الان اینا رو براتون بنویسه.تازه...زورم میومد که به خاطر 8-9 هزار تومن نه اصلا 10 هزار تومن زخمی بشم یا بمیرم.یه ماشین از ته کوچه وارد کوچه شد.گمونم ما رو دید،اما محل نذاشت.اون دو نفر هم تا ماشین رو دیدن فلنگ رو بستن.شانس آوردم که دست توی جیبای دیگه ام نکردن،وگرنه،گوشی و خیلی چیزای دیگه گیرشون میومد.اونقدر از اون واقعه ی مزخرف خنده ام گرفته بود که هیچ عکس العملی انجام ندادم.نمیدونم چرا همش میخندیدم.به اولین کیوسک تلفن که رسیدم خواستم به 110 زنگ بزنم.دیدم که کارت تلفن ندارم.بعد یادم اومد که بدون کارت هم میشه این شماره رو گرفت.ماجرا رو اطلاع دادم و اونا هم پس از یه وعده سر خرمن گوشی رو گذاشتن.

توی دانشگاه جواد رو دیدم.ماجرا رو خلاصه براش تعریف کردم و به شوخی بهش گفتم:«شما اراکیها ادعا میکنین که بهترین ویژگیتون اینه که غریب کش نیستین،اتفاقا بزرگترین بدیتون اینه که غریب کشین...» هزار و یک رنگ عوض کرد و شروع کرد به فلسفه بافی و دفاع که ما اراکیها فلان کارها رو کردیم و بهمان چیزها رو بهمون نسبت میدن و این واقعیت نداره و کلی از اراک و اراکی تعریف کرد.گرچه من اون حرفها رو به شوخی زده بودم و اصلا اعتقادی بهش نداشتم،اما این واقعیت روی توی دلم گفتم:«مردمان هیچ شهری رو ندیدم که اینقدر نسبت به شهرشون تعصب داشته باشن.شهری که هیچی به جز صنعت نداره و قدمتش حداکثر 300 ساله،چه دلیلی برای هویت تاریخیش داره؟تنها افتخار اراکیها اینه که«امیرکبیر»اراکیه،که اراکی نیست و اصالتا«فراهان»یه.معلوم نیست به چیشون مینازن...»

جواد یه کلمه از حرفامو باور نکرده بود.مهم نبود.مهم این بود که واقعیت چی بود،نه اینکه ذهنیت بقیه چیه.خط 11 رو گرفتم و همینجور بی هدف قدم میزدم.به خیلی چیزا فکر کردم.نمیدونستم کجا میرم.به خودم که اومدم،دیدم که دم مغازه صاحبخونه سابقم آقای«خندابی»، هستم.به رسم ادب و مرام داخل مغازه شدم.خیلی تحویلم گرفت.آخه مستاجر سر به زیری بودم.خصوصا که مستاجرای بعد از من،کلی اذیتش کردن،بیشتر پیشش عزیز شدم.بعد یه مدت خداحافظی کردم و پیاده تا خونه گز کردم.وقتی خونه رسیدم،ساعت 20:45 بود. چیزی بروز ندادم.مثل همیشه صم بکم نشستم و بیخیال همه به کارهام رسیدگی کردم.همخونه هام هم به سکوت همیشگی من عادت کردن.نزدیکیهای ساعت 22:00 بود که شهروز استاد گیتار همخونه ام،کیارش به همراه همسرش آرزو خانوم اومد خونمون مهمونی.شهروز و همسرش عضو یه شرکت هرمی هستن.من گروه خونم اصلا به این کارا نمیخوره.اما به دلیل روابط عمومی بالا(بزنم به تخته)،واسه هر شرکت هرمی که فکرشو بکنین پرزنت شدم و اونایی که منو پرزنت کردن،روابط عمومی منو برگ برنده ای برای خودشون میدونستن و اینکه اگه زیرمجموعه شون بشم،چه سود بالایی که نمیبرن،اما الحمدالله و المنه ما دم لای تله ندادیم.مهمونی خوبی بود. شهروز خیلی خوب گیتار میزنه.با اصرار بچه ها و البته درخواست همسرش،واسمون یه آهنگ نواخت.آهنگ hotel california رو با استادی تمام اجرا کرد.اما موسیقی اصیل ایرانی شیرینی و زیبایی خاص خودشو داره.همسر شهروز عین بچه ها میمونه.پاک و بی آلایش و خیلی پر جنب و جوشه.من که دلیل  آرامش بی اندازه شهروز رو وجود همسرش میدونم.حدود 5 ساله که ازدواج کردن.وقتی کنار شهروز هست،بی اختیار دستشو توی دستش میگیره(که البته لزومی هم نداره)،برای هر حرفی که میزنه با نگاهی عاشقانه و معنی دار،از شهروز تاییدیه میگیره و حرفشو ادامه میده...

طبق معمول ساکت نشسته بودم و به آدمهای دور و برم نگاه میکردم.به اینکه درون اونا چی میگذره و اینکه دارن به چی فکر میکنن،فکر میکردم.که یهو آرزو خانوم از من پرسید که چرا اینقدر ساکتم؟...جواب درستی ندادم.همخونه ام احسان پرید وسط حرفمون و گفت:«تازه...سه چهار هفته است که روحیه اش خوب شده...من دو ساله که میشناسمش...توی این مدت کمه که،ما خنده هاشو دیدیم...»خیلی از حرفای احسان خوشم نیومد،اما راست میگفت.چند وقتیه که احساس خیییییییییلی خوبی دارم.هر کاری که اراده میکنم،انجام میشه.یهو دلم هوای آقای اکبری،استاد«یوگا و ریکی»مو میکنه.به محض اینکه برم شمال،حتما میرم پیشش...

شام هم واسه شهروز اینا جوجه کباب آماده کردیم.مهمونی خیلی خوبی بود.خیلی خوش گذشت.با اینکه خونه ما همیشه مهمون هست(بهتر بگم،کاروانسراست)،اما کمتر مهمونی اینقدر دلچسب میشه.وقایع اون روز مثل برق از جلوی چشمام میگذره.اتفاقاتی که هیچ ربطی به هم نداشتن.لبخندی میزنم و یه روز دیگه هم گذشت...


 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
یکشنبه 04 فروردین 17
امروز:   15 بازدید
دیروز:   42  بازدید
فهرست
پیوندهای روزانه
آشنایی با من
آتشی که بر پا شد
سوما آریایی
پسرکی دیوانه که سالهاست 5 سالشه.مادرم میگه:«بچه...هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته...این همه سال پسرمی،ولی انگار که هیچ نمیشناسمت» بگذریم...8 ماهگی به دنیا اومدم،هشت ماهم نبود که راه رفتم و توی 3.5 سالگی هم خوندن و نوشتن رو میدونستم.بهره هوشی ام هم 128 هست.خوشبختانه و یا بدبختانه هیپنوتیزم هم نمیشم. بیشتر زندگیمو خوندم و بیشتر از اون نوشتم.چه داستان،چه چامه(شعر)،چه ترانه،چه ویراستاری و چه ترزبان(ترجمه)...هتا(حتی)زمان نادانی و کانایی(جهالت) و جوانی نمایشنامه نوشتم و گاه کارگردانی کردم. تنها چیزی که میتونم درباره خودم بگم اینه که دیوونه زنجیری میهن زیبایم«ایران»هستم...همین و بس...
لوگوی خودم
آتشی که بر پا شد
اوقات شرعی
حضور و غیاب
لینک دوستان
آرشیو
آرشیو
اشتراک
 
طراح قالب
www.parsiblog.com